تو شب بی ستاره ام ... دلم به چشمات راضیه


شک میکنم حتی به عشق با هر نفس با هر تپش

پست ثابت

من عاشق این موزیکم حتما دانلودش کنین

دانلود سریع


سلام عزیزم به عاشقانه ترین وبلاگ  خوش اومدی


تو اینجا شعرهای عاشقانه هم میذارم


لطفا نظر یادت نره و نظر خصوصی نده

من با همه و همه تبادل لینک میکنم و همیشه دوسش دارم

پس دیگه نپرسین که با تبادل لینک موافقم یا نه...اول منو لینک و سپس بگین با چه اسمی لینکتون کنم

ممنون که به وبم سر زدی

راستی 

تو که اینهمه راه و اومدی تا وبم

بدون نظر بری ایشالا سوسک بخورتت



| | 
می خواهم بنویسم 


نمی توانم ؛


یک کلمه به ذهنم می رسد

” تــــ ــــو “

تمام شد این هم نوشته ی امروز

| | 

باز به هوای تو

امشبم توخیابونا تا دمای صبح

یه نگاه قفل

به ته خیابونو میاد اما یهو

یه خاطره تو ذهنم و صدای تو میپیچه انگار یکی در میاره ادای تو

من دارم میمیرم اینجا تو این شرایطٌ

اونجا لبای اونه روی لبای تو

اگه دستای تو توی دست اونه

اگه میخواد اوضاع همینطور که هس بمونه

چرا نمیخوای بذاری که بی تو برم؟

چرا میگی دله توئم زنده نمیمونه؟

چرا نمیتونی ازین بازی دل بکنی؟ منو میبینی و نمیتونی پلک بزنی

چرا گاهی حس میکنم؟

تو بغل اونیو تو فکر منی

| | 

آدمک  آخر دنیاست  بخند

آدمک عشق همین جاست بخند

دست خطی که تورو عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک  خر نشوی گریه کنی

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که تو بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند

آدمک

| | 
| | 

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش

عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

 یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

وتنها دل ما دل نیست

و از آسمان درسِ پـاک زیستن

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

اشتباهات گذشتگان

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

| | 

| | 
| | 

عکس خودمه...!!!


password   =   cm bezar


| | 
تولدم مبارررررررررک

| | 
| | 
| | 
| | 

نکند یوسف عمرم                رود از مصر خیالت

 

باز آواره ی تنهایی    چاهم بکنی....

| | 
دوازده ماه گذشت

بعضیا دلشون شکست


بعضیا دل شکوندن


خیلی ها عاشق شدن


و خیلی ها از بینمون رفتن


خیلی ها اومدن بینمون


گریه کردیم و خندیدیم


زندگی بر خلاف آرزوهامون گذشت


تقربا نصف یه روز مونده


نصف یه روز همه اون خاطره ها...!


هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز








| | 

سلام عزیزم


چهارشنبه سوری مبارک باشه ایشالله


امیدوارم امسال هم به خیر و خوبی تموم بشه


هیشکی هم تو چهارشنبه سوری آسیبی نبینه


آمین

| | 
بازم دلتنگم

دلتنگ گذشته

آرزوم بود فقط تو روز یه ساعت ببینمت

شاید هم کمتر

ولی... 

خدااااااااااااااااااااااااااااااا

منو بگیر از آغون سرد این دنیا

بخدا خسته ام

دارم میترکم

از غصه

از غم

از عشق های الکی

دلم شکته

به خدایی خودت قسم

دیگه نمیخوام زنده بمونم








| | 
ماجرای شوهر پیدا کردن دلربا دختر ننه قمر از نت


یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام «ننه…


برو ادامه مطلب


| | 
سلام عزیزا

خوشحالم که برگشتم

این مدت که نبودم خیلی ها اومدن

کامنت ها رو داشتم نگاه میکردم همتون اومدین سرکی بهم زدین

دست همتونو میبوسم

تو این مدت خودمو ساختم

از وقتی نت میومدم خیلی عوض شده بودم

امیدوارم بتونم از این به بعد دوست خوبی برا همه باشم

amir 030


| | 

سلام عزیزم

من برا مدتی دارم از نت میرم

نمیدونم چقدر طول میکشه

شاید سه روز شاید سه ماه و شاید سه سال

ولی مطمئن باش بر میگردم

قول میدم بهت

راستی گه گاهی به اونایی که لسنک هستن و لینکم کردن و کسایی که

میان نظر میدن سر میزنم

پس منتظرم بمونین با توشه ای از عشق و محبت

همین جا نظر بده عزیزم

عزیزم نظر میدی کلیک کن

«««««««««««««««««««««««««««»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

شعر خدا حافظی

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهای مطلق که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم؟

خداحافظ،تو ای هم پای شب های غزل خوانی

خداحافظ،به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم؟!

خدا حافظی،بدون من یقین دارم که می مانی!!!

| | 
| | 
| | 
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد؟!
هر کسی به اندازه ای که احساس می کند، هست.
و خدا کسی که احساسش کند...نداشت!
عظمت ها همواره در جست و جوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران، که آن را بفهمند
و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که بر او عشق بورزد...

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جست و جوی غروری است که آن را بشکند!
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور...
اما کسی نداشت. و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟!
زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید
کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند
و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت.
و باران ها و باران ها و باران ها...
در آغاز هیچ نبود. کلمه بود و آن کلمه...خدا بود
و خدا یکی بود و جز خدا...هیچ نبود.
و با نبودن چگونه توانستن بود؟!
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت!
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای نگفتن.
و سرمایه های هر دل ، حرف هایست که برای نگفتن دارد!
حرف های بی قرار و طاقت فرسا.
که هم چون زبانه های بی تاب آتشند.
تحمل شان هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.
اینان در جست و جوی مخاطب خویش اند
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند...
روح را از درون به آتش می کشند.
و خدا برای نگفتن ، حرف های بسیار داشت!
درونش از آن ها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب خدا باشد؟!
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود...
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود.
هر کس گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت...
و " تو " آن گمشده ای...!

| | 
اگر از تو بپرسم :« تو چه هستی؟ »
چه جوابی خواهی داد؟
به نظرم پیش از پاسخ دادن به پرسش من میگویی:آقای نویسنده!
باید میپرسیدی:« تو که هستی؟ »
درست است.گاهی حتی اگر از یک انسان بپرسی
تو چه هستی شاید بوی اهانت هم از این پرسش بلند شود.
اما نمیخواستم به کسی اهانت کنم.
یک بار از خودت بپرس:« من چه هستم؟ » 
و یک بار دیگر هم از خودت بپرس :« من که هستم؟ »
فکر میکنم بتونی به هردو پرسش جواب بدی
| | 


نیمه شب آواره و بی حس و حال                     در سرم سودای جامی بی زبان 

قصه ای آغاز کردیم در خیال                        دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت                  یک دوسال از عمر رفت و بر نگشت

دل به بار رااول بار را                           خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را                       آن دو چشم آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود                 چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او              همنشین و همزبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او                   ناتوان بود و توان شد با من او 

دامنش شد خوابگاه خستگی                     این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر            وای از آن عمری که با اوشد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر                 دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد                     گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل                  گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو خو لقمان شوی زیباست دل                      بی تو شامی بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده                     در پی عشق تو یرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان                      من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان                   چون تویی محمور حمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من                 با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده                   دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هریادی به دل مدفون شده                عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش                    طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود                      بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود                همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

چهره ی او خوبی آفاق بود                   در نجابت در نکوهی او پاک بود

روزگار اما وفا با ما نداشت                    طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت                   بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس                    حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود                    در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر عهد و پیمان خود محکم نبود                  سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست                 ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست                این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت                رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با چه گویم او که همخون من است          ختم جان و چشمه ی جان من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد              این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا قائل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست                  با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم                باده نوش غصه ی پاو من شدم

مست و مغفور و خراب از غم شدم                  ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را                   سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر               بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر                دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند                بر منو بر روزگار من دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود                 عشق دیرین باز گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود                      ماهی بیچاره اما مرده است

بعد از این هم آشیانت هر کس است                           باش با او یاد تو ما را بس است


| | 
امروز بری کربلا میبینی

خیمه ها سوخته

همه چیز غارت شده

پیکر امام حسین

اون دست های پر زور رو زمین

سرای بریده شده

همه جا پر از خون شهدا

فقط یه چیز سر جاش مونده

نهر علقمه...

| | 
سلام

داستان زندگیمه اگه میخوای بدونی برو ادامه مطلب


| | 
ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش

از بس كه كرم دارد و آقاست حسين

باز محرم

باز عزا

باز شور و عشق

باز كربلا...

| | 
تو مدرسه کدوم یکی از اینا بودی؟؟؟ 


| | 
ای آبشار نوحه گر از بهر کیستی؟

چنین بر جبین فکنده اندوه کیستی؟

دردت چه درد بود که چو من تمام شب

سر را به سنگ میزدی و می گریستی؟

از قضا آیینه ی چینی شکست

خوب شد اسباب خود بینی شکست

عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را

دزد دانا میکشد اول چراغ خانه را

آنچه ما کردیم با خود هیچ نابینا نکرد

در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را

برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی است

که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت

شمعیم و خوانده ایم خط سر نوشت خویش

مارا برای سوز و گداز آفریده اند

پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم

شمعم که جان گذارم و دودی نیاورم

بلبل از گل بگذرد چون در چمن بیند مرا

بت پرستی کی کند گر بر همن بیند مرا

در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل

هرکه خواهد دیدنم گودر سخن بیند مرا





تقدیم به همه عاشقانی که در صحنه عشق ایستاده میسوزند


| |